دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد
"پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست."
(فروغ فرخزاد)
سلام دوستان خوبم
همونطور که از اسم این پستم مشخصه ،این احتمال قریب به یقین آخرین پستم خواهد بود
دیگه خسته شدم
دیگه هیچ دلبستگی ای ندارم
تا جای که ذهنم یاری می داد به همه دوستان سر زدم و خداحافظی کردم
به اونایی هم که سر نزدم منو ببخشن چون یه سری از وبا وا نمی شدن
پس کوتاهی از من نبود
دلم واسه همتون تنگ میشه البته هر چند وقت یه بار کانکت میشم و آف لاین ها و نظرات رو چک می کنم و اگه شد به وب دوستانم سر میزنم
امیدوارم همیشه شاد و خوشحال باشین و تو شبهای قدر از دعا ی خیرتون بی نصیبم نکنین که محتاج دعا هاتونم
امیدوارم از من تصویر خوبی تو ذهنتون نقش بسته باشه
از همتون بابت راهنمایی هاتون تشکر میکنم
با صدایی آکنده از بغض به همتون میگم دوستتون دارم خیلی زیاد و بهترین هارو واسه همتون آرزومندم
شب بروی شیشه های تار
می نشست آرام، چون خاکستری تبــــدار
باد نقش سایه ها را در حیاط خانه هر دم زیر و رو می کرد
پیچ نیلوفــر چو دودی موج میزد بر سر دیـــــوار
در میان کاجها جادو گر مهتـــاب
با چراغ بی فروغـش می خزید آرام
گوئی او در گور ظلمت روح سر گردان خود را جستجو می کرد
می خزیدم در دل بستر ،خسته از تشویش و خاموشی
گفتم ای خواب ،ای سر انگشت کلید باغهای سبز
چشمهایت برکه تاریک ماهی های آرامش
کولبارت را بروی کودک گریان من بگشا
و ببر با خود مرا به سر زمین صورتی رنگ پری های فراموشی...
به قول طنز مسافران ((برداشت های آزاد ذهنم ، فـــــــــــــــــرت))
بــــــــــای بدون هـــــــــــــــای
ارسال در تاريخ 88/06/13 توسط نرجس.ک


